و زندگی...

شاید تنها برای نوشتن

تبلیغات تبلیغات

تخم مرغ

قبلا وقتی می‌شنیدم میگفتن بدنساز ها مثلا پنج تا تخم مرغ پخته رو یجا میخورن چشمام از تعجب گرد میشد، البته تا ۲۰ تا هم شنیدم (اون موقع من خودم یدونه تخم مرغ هم نمیتونستم کامل بخورم)... از خرداد که دوباره باشگاه رو شروع کردم یدونه سفیده رو میخوردم و امشب رسیدم به سه تا :) همینطور ادامه بدم به رکورد های دو رقمی هم میرسم :) +نکته کنکوریش اینه که اولا زرده ها رو نخوری، نون یا باگت یا هرچیز دیگه ای همراهش نخوری و فقط سفیده خالی بخوری و در نهایت اینکه داغ باشه...
ادامه مطلب

دکتر دولیتِل

برای فرار از افکار و احساسات ناراحت کننده ی صبح جمعه، چایی به دست تلویزیون رو روشن کردم و روی نزدیکترین مبل نشستم؛ با ناامیدی شبکه ها رو عوض میکردم که صدای همیشه جذاب، پرانرژی و دوست داشتنی آقای والی زاده در دوبله یه فیلم توجهم رو جلب کرد (من عاااشق صدای ایشونم) و دیگه شبکه رو عوض نکردم... فیلم درمورد یه آقای سیاهپوست به اسم دکتر دولیتل بود که میتونست با حیوانات حرف بزنه و متوجه حرفای اونا بشه. یه کارخونه چوب بری میخواست درختهای بخش بزرگی از جنگل رو قطع
ادامه مطلب

من و چایی ، شما و انواع قهوه ها

دیروز اولین روز دانشگاه در این ترم بود. صبح درحالی از خونه بیرون رفتم که هوا بارونی بود و من ذوق زده از تماشای خیابونهای خلوت و خیس صبحگاهی توی هوای نیمه تاریک بودم. روزهای بارونی ، برفی یا ابری برای من سرشار از انرژی هستند برعکس روزهای یکنواخت ، تکراری و بدون جذابیت آفتابی. صبح فکر میکردم بارش نهایتا یک ساعت ادامه داشته باشه و سرکلاس هرازگاهی نگران و با استرس از اینکه بارون قطع شده از پنجره به حیاط پر از درخت و خوشگل دانشگاه نگاه میکردم و هربار که میدیدم
ادامه مطلب

سورپرایز

آرزو و مهران چند سالی هست که با هم زندگی می کنند، اخیرا تصمیم می گیرند که کم کم رابطه رو رسمی و ازدواج کنند. هفته گذشته مهران آرزو رو به جشن عقد یکی از دوستان مشترکشون دعوت می کنه. اون شب ارزو لباس مجلسی می پوشه و به مراسم میره و‌لی غافلگیر میشه چون میبینه همه از جمله مهران منتظر اومدن اون بودن... درواقع مهران این مراسم رو تدارک دیده و همه رو مخفیانه دعوت کرده که آرزو رو سورپرایز کنه و توی جمع ازش خواستگاری کنه :) + این داستان واقعی است.
ادامه مطلب

متولد مهر

تولدم چهارشنبه بود و سه شنبه شب خونواده تولد رو برگزار کردن. هدیه ها پول بود و البته خواهرم یک باکس گل رز هم خریده بود؛ فوق العاده خوشگل و خوشبو :) و خب طبق سلیقه من کیک هم شکلاتی خریده بودن که برای قاچ کردنش،من ایده استفاده از لیوان رو دادم و بعد از کلی مخالفت ، قبول کردن. بامزه بود و اون حس نرمی کیک وقتی لیوان رو توش فرو میکردی خیلی باحال بود :)) چهارشنبه (یعنی روز تولد) تا ساعت ۲ مدرسه بودم و با دندون دردی که داشتم سخت گذشت، اومدم خونه یکم خوابیدم و
ادامه مطلب

وبلاگ های پیشنهادی

جستجو در وبلاگ ها